![]() |
![]() |
|
| در دور دست های پوشیده از برف روزی گل های شقایق خواهند روئید.... |
|
یک شب دلی به مسـلخ خونم کشید و رفت
دیوانــه ای به دام جنونـم کشـــــــــــید و رفت پس کوچـه های قلب مرا جســــــــــتجو نکرد اما مـرا به عمـق درونم کشــــــــــــــید و رفت یک آســمان ســــتاره ی آتش کشــــــیده را بر التـهاب ســـــــــرد قرونم کشــــــــید و رفت تا از خیال گنـگ رهایی، رها شــــــــــــــــــوم بانگی به گوش خواب ســکونم کشید و رفت شـــــاید به پاس حرمت ویرانه های عشــــق مرهم به زخم فاجعه گونم کشـــــــــید و رفت دیگر اســـــــــــیر آن من بیگانه نیســــــــــــتم از خود چه عاشـــقانه برونم کشـــــــید و رفت "افشین یداللهی" |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 16:35 توسط شباهنگ |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 16:29 توسط شباهنگ |
|
|
من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام. پاي در پاي آفتابي بي مصرف كه پيمانه مي كنم با پيمانه روزهاي خويش كه به چوبين كاسه ي جذاميان ماننده است. من آن مفهوم مجــّرد را مي جويم. پيمانه ها به چهل رسيد و آن برگشت. افسانه هاي سرگردانيت - اي قلب در به در! - به پايان خويش نزديك ميشود. بيهوده مرگ به تهديد چشم مي دراند. ما به حقيقت ساعت ها شهادت نداده ايم جز به گونه اين رنجها كه از عشق هاي رنگين آدميان به نصيب برده ايم چونان خاطره ئي هر يك در ميان نهاده از نيش خنجري با درختي. *** با اين همه از ياد مبر كه ما - من وتو - انسان را رعايت كرده ايم. *** درباران وبه شب به زير دو گوش ما در فاصله ئي كوتاه از بسترهاي عفاف ما روسبيان به اعلام حضور خويش آهنگ هاي قديمي را با سوت ميزنند. (در برابر كدامين حادثه آيا انسان را ديده اي با عرق شرم بر جبينش؟) *** آنگاه كه خوشتراش ترين تن ها را به سكه سيمي توان خريد، مرا - دريغا دريغ - هنگامي كه به كيمياي عشق احساس نياز مي افتد همه آن دم است . همه آن دم است . *** قلبم را در مجري ِ كهنه ئي پنهان مي كنم در اتاقي كه دريچه ئيش نيست. از مهتابي به كوچه تاريك خم مي شوم وبه جاي همه نوميدان ميگريم. آه من حرام شده ام! *** با اين همه - اي قلب در به در!- از ياد مبر كه ما - من وتو - عشق را رعايت كرده ايم، از ياد مبر كه ما - من و تو - انسان را رعايت كرده ايم، خود اگر شاهكار خدابود يا نبود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 1:2 توسط شباهنگ |
|
![]() زن که باشی دربارهات قضاوت میکنند؛ در بارهی لبخندی که بیریا نثار هر احمقی کردی دربارهی زیباییات......که دست خودت نبوده و نیست دربارهی تارهای مویت که بیخیال از نگاه شکآلودهی احمقها از روسری بیرون ریختهاند دربارهی روحت، جسمت، دربارهی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت قضاوت میکنند تو نترس و زن بمان احمقها همیشه زیادند نترس از تهمت دیوانههای شهر که اگر بترسی رفته رفته زنِ مردنما میشوی کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت. اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند ... و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند. و شکستهایت را خواهی پذیرفت سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری. بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی… که محکم هستی… که خیلی می ارزی. و می آموزی و می آموزی با هر خداحافظی یاد میگیری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 1:57 توسط شباهنگ |
|
|
تمام غصه ها دقیقا از همان جایی آغاز می شوند که ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت .
اندازه می گیری ! حساب و کتاب می کنی ! مقایسه می کنی ! و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشته ای ، .........که زیادتر دل داده ای ، که زیادتر گذشته ای ، که زیادتر بخشیده ای ، به قدر یک ذره ، یک نقطه ، يک ثانیه حتی ! درست از همانجاست که توقع آغاز می شود و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که به نام عشق می بریم ...!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 21:16 توسط شباهنگ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آه
ای کاش هنوز به بی خبری قطره ای بودم پاک از نمباری به کوهپایه ای نه در این اقیانوس کشاکش بیداد سرگشته موجِ بی مایه ای. |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 فروردین 1390 خرداد 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|