دلتنگی در آرزوي پنجره اي بوديم تا از آن به زلال شفاف آسمان لبخند بزنيم و به انتظار طوفان كه شايد رسوب خاطره هاي سكوت را از خيال نفسهاي سردمان بزدايد فضا سراسر التماسِ سكوت بود و آرزو آرزوي يك برگ سبز كه خواهرم بر كوبلن هميشگي اش مي دوخت خواستم سخني باشم همه فرياد... خودم را به آواي رفتن رود و باد سپردم گذشتيم و ستيغ هيچ موجي؛ خيز هم برنداشت گذشتيم شايد اين بار بادبادك همسايه پرواز را براي قفس معنا كند كه يك نفر پرسيد امروز سنگ نسيب كدام پرنده خواهد شد؟ - حدس زديم آواره ايم ـ خواستيم تكرار دلتنگيمان را به كبوتران خسته ي راه آفتاب بسپاريم كه يك روز آن ناهيد گمشده انتهاي آسمان را به قافله ي پاييز نشان داد و خورشيد اين بار مردنش را با طرح دلتنگ غروب بر حوض خانه هامان جشن گرفت گفتيم بر شاخسار كهنسال دلتنگي خويش بنشينيم و رؤياهامان را به بال قاصدكهاي بي بازگشت بسپاريم.... |
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 10:29 توسط شباهنگ(گلاویژ)
|
|
|
|
سبکتر از یک یاد...
در دل من هميشه از حرف ها و درد هاي ديگري لبريز است ، جايي براي آنچه چشم
ها مي گويند نبود ، اما من همواره مي دانستم كه مثنوي ها سخن، در پس پرده
ي اين سكوتي كه ميان ما افكنده است، چشم انتظار آنند كه من يا او لبي به
گفتن بگشاييم ولي اين (( الفاظ بي تاب)) را، در آن باغ، همچنان چشم انتظار
گذاشتيم و ازهم گذشتيم. و او كه در درون من نه سنگيني هيچ رنگي را داشت و نه هيچ لفظي را، او كه، در حضور خويش ، برايم سبكي تصويري را داشت و بي وزني شبحي و سايه ي خيالي
را ، اكنون در غيبت خويش كه سبكتر از يك ((ياد)) نرم تر و رام تر از يك
((خاطره ي نازنين و خوش )) شده بود و تا هر كجا كه مي خواستم ، بال در بال
او ، تا هر كجا كه مي خواستم ، دست در دست او مي پريدم و مي رفتم و مي
گشتم و (( بودم)).
با او… بي آنكه به حضور او نيازمند باشم ، زندگي اي در اوج آسمان ها داشتم
و چه زندگي سيراب و سرشاري است كه آدمي در كنار معشوقي دلخواه زندگي كند ،
بي آنكه رنج تحمل كسي را داشته باشد. وصالي در تنهايي مطلق خويش ، با
عزيزي كه هست و… نيست. سالها اينچنين گذشت ، بي او ، با او گذراندم و چه
شكر ها و شادي ها كه : چه خوب ! چه خوب كه حرف هايي اين چنين را ، در آن
ايام باغ ، به ابتذال گفتن نيالوديم و سكوت ما ، مي گفت كه ما هر دو عظمت
و تعالي و حساسيت و لطافت اين حرف ها را كه در الفاظ مي پژمرد و قداست
اهورائيش در گفتن مي آلايد خوب احساس مي كرديم …….(ادامه دارد…) |
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 10:29 توسط شباهنگ(گلاویژ)
|
|
|
حكايت منيد تن به دلشوره ي آبها ساييده ايد كه اينگونه بوي شوربختي مي دهيد شما و اي بادها باد هاي پريشان حكايت منيد
زمين دهان گشاده به نفرين گودالي كه به دروازه هاي دوزخ ختم مي شود نه آبستن بذري ؛ نه سرشار رايحه اي زمين چه دارد جز غبار كه بر پيراهنتان بيفزايد كه نفسهايتان را از بوي باروت از بوي نفرت سنگين كند حكايت منيد
و هنوز از من نگفته ايد هنوز نمي دانيد آواره ترم از شما آنچنان كه تمام بودنم را در مسير ديوانه ترين رود هاي جهان خيمه زده ام از كنارم گذشته ايد بي آنكه تشنگي هايم را به دريا برده باشيد نامم را در عاشقانه ترين نامه هاي جهان جا گذاشته ايد و از من نگفته ايد از من نگفته ايد حال آنكه مرا مي وزيد حكايت منيد دل خون و منتشر … |
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 13:34 توسط شباهنگ(گلاویژ)
|
|
|
|
دیشب... طوفان یادت چه بی رحمانه ریشه هایم را لرزاند ... دیشب من به پریشانی بادهای بی مسیر اسفند ی .... و ناله هایم به درد ناکی صاعقه هایش بود ..... تا که عطر یادت نرم تر از قدم های بارانش لحظه هایم را نوازش کرد وباز بی صدا تر از همیشه اشک ها برایم لالایی نَفَست را مرور کردند و سیاهی شب آرامش نگاهت را برایم باز آفرید... (دیشب ـ ۲/۹/۸۶) |
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 10:35 توسط شباهنگ(گلاویژ)
|
|
|
|
دیدار ما چون آب و ماه چه دور! چه در هم! |
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 17:27 توسط شباهنگ(گلاویژ)
|
|
|
|
بگذر...
ای تازه تر از عطر پونه های بهاری ای دلدله ی دمدمه های بی قراری ای کهنه ترین عشق پارینه تر از من ای شوق نفس ها دلداده ی تنها بگذر! بگذر ز من و باز به خود آ. (از خودم ۸/۱۸/۸۶وساعت ۵:۱۵) |
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 12:36 توسط شباهنگ(گلاویژ)
|
|
|
|
زشت و زیبا
نه می شه باورت کنم نه می شه از تو رد بشم نه می شه خوبِ من بشی نه می شه با تو بد بشم نه دل دارم که بشکنی نه جون دارم فدات کنم نه پای موندن منی نه می تونم رهات کنم نه می تونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو نه می تونم بگم بمون نه می تونم بگم برو کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام قصه مو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام نه ساده ای نه خط خطی نه دشمنی نه هم نفس نه با تو جای موندنه نه مونده راه پیش و پس نمیشه با تو باشم و اسیر دست غم نشم فقط می خوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم. (خودم که دیگه حس شعر گفتن ندارم ـ ولی این یکی از ((اهورا ایمان)) بود.) |
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 9:30 توسط شباهنگ(گلاویژ)
|
|
|
|
سلام آخر سلام اي غروب غريبانه ي دل ، سلام اي طلوع سحر گاه رفتن سلام اي غم لحظه هاي جدايي، خدا حافظ اي شعر شب هاي روشن خدا حافظ اي شعر شب هاي روشن، خدا حافظ اي قصه ي عاشقانه خداحافظ اي آبي روشن عشق، خدا حافظ اي عطر شعر شباهنگ خدا حافظ اي همنشين هميشه، خدا حافظ اي داغِ بر دل نشسته تو تنها نمي ماني اي مانده بي من، تو را مي سپارم به دل هاي خسته تو را مي سپارم به ميناي مهتاب، تو را مي سپارم به دامان دريا اگر شب نشينم اگر شب شكسته تو را مي سپارم به روياي فردا به شب مي سپارم تورا تا نسوزد، به دل مي سپارم تو را تا نميرد اگر چشمه ي واژه از غم نخشكد، اگر روزگار اين صدا را نگيرد خدا حافظ اي برگ و بار دل من خدا حافظ ای سایه سار هميشه اگر سبز رفتي ،اگر زرد ماندم، خدا حافظ اي نو بهار هميشه. (اهوراايمان) |
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 20:19 توسط شباهنگ(گلاویژ)
|
|
|
|
براي دلداري…! كسي تو را نفهميد! تو ،كه در اشك پاكت آسمان آبستن هلال نو را مي زائيد و در ياقوتِ چشمانِ ترت ماه بدر مي شد، ستاره ها از شرم حضور تو به پس پرده ي ابر مي گريختند و گاه دلتنگي ات، ابر مي باريد و صاعقه مي غريد ـ به ياد دارم صبحدمي را كه با نوازشِ نگاهت غنچه گلي سرخ شكفت ـ به ياد دارم غروبي را كه خورشيد در سوگ رفتنت به خون نشست، تو! كه دستانِ كوچكت بستري بود براي پرستو هاي بي آشيان، هنوز اسبان سركش آرامش را از نگاه گرم تو وام دارند. هنوز دل چشمه براي ديدار تو جوشان است،عزيز! ولي افسوس كه كسي تو را نفهميد! بگذار كه اولين بادِ پائيزي غبار خاطرِت را از يادِشان بروبد. (7شهوريور-1:30بامداد) |
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 9:21 توسط شباهنگ(گلاویژ)
|
|
|
|
در فراسوي مرزهاي تنت تو را دوست مي دارم آينه ها و شب پره هاي مشتاق را به من بده روشني و شراب را آسمان بلند و كمان گشاده ي پل پرنده ها و قوس قزح را به من بده و راه آخرين را در پرده اي كه مي زني مكرر كن .در فراسوي مرزهاي تنم تو را دوست مي دارم .در آن دور دست ِ بعيدكه رسالت اندام ها پايان مي پذيرد و شعله و شور و تش ها و خواهش ها به تمامي فرومي نشيند و هر معنا قالب لفظ را وا مي گذارد چنان چون روحي كه جسد را در پايان سفر، تا به هجوم كركس ها ي پايانش وانهد …در فراسوهاي عشق تو را دوست مي دارم، در فراسوهاي پرده و رنگ .در فراسو هاي پيكر هاي مان با من وعده ي ديداري بده .( شاملو) |
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 17:39 توسط شباهنگ(گلاویژ)
|
|
|
|


