تبليغاتX
شباهنگ(گلاویژ)

شباهنگ(گلاویژ)
در دور دست های پوشیده از برف روزی گل های شقایق خواهند روئید....

بدرود ! بدرود!

 رقصان مي گذرم از آستانه ي اجبار

 شادمانه و شاكر.

از بيرون به درون آمدم: از منظره به نظاره به ناظر .

 نه به هيأتِ گياهي نه به هيأ تِ پروانه اي نه به هيأتِ سنگي نه به هيأتِ اقيانوسي؛

 من به هيأتِ (( ما )) زاده شدم

به هيأتِ پرشكوهِ انسان تا در بهارِ گياه به تماشايِ رنگين كمانِ پروانه بنشينم غرورِ كوه را دريابم و هيبتِ دريا را بشنوم

 تا شريطه ي خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خويش معنا دهم

كه كارستاني از اين دست از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار بيرون است.

انسان زاده شدنِ تجسدِ وظيفه بود: توانِ دوست دداشتن و دوست داشته شدن توانِ شنفتن توانِ ديدن وگفتن توانِ اندهگين و شادمان شدن توانِ خنديدن به وسعتِ دل و توانِ گريستن از سويداي جان

 توانِ گردن به غرور برافراشتندر ارتفاع شكوه ناكِ فرو تني توانِ جليلِ به دوش بردنِ بارِ امانت

 و توانِ غمناكِ تحملِ تنهائي

 تنهائي

تنهائيِ عريان.

 انسان دشواريِ وظيفه است.

دستانِ بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر كشم هر نغمه و هر پرنده را هر بدرِ كامل و هر پگاهِ ديگر هر قله و هر درخت و هر انسانِ ديگر را. رخصتِ زييستن را دست بسته دهان بسته گذشتيم و منظرِ جهان را تنها از رخنه ي تنگ چشميِ حصارِ شرارت ديديم و اكنون…

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 15:14 توسط شباهنگ(گلاویژ) |


چراغي به دستم چراغي در برابرم. من به جنگِ سياهي مي روم. گهواره هاي خستگي از كشاكشِ رفت وآمد ها باز ايستاده است؛ و خورشيد از اعماق كهكشانهاي خاكستر شده را روشن مي كند. فريادهاي عاصيِ آذرخش هنگامي كه تگرگ در بطنِ بي قرارِ ابر نطفه مي بندد. و دردِ خاموش وارِ تاك هنگامي كه غوره ي خرد در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند. ـ فريادِ من همه گريز از درد بود چرا كه من در وحشت انگيز ترين شب ها آفتاب را به دعائي نو ميدوار طلب مي كردم تو از خورشيدآمده اي از سپيده دم ها آمده اي تو از آئينه ها وابريشم ها آمده اي. در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش؛ نگاه و اعتماد تورا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم جرياني جدي در فاصله ي دو مرگ در تهي ميانِ دو تنهائي شاديِ تو بي رحم است و بزرگوار نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است من برمي خيزم! چراغي در دست؛ چراغي در دلم. زنگارِ روحم را صيقل مي زنم. آئينه اي برابرِ آئينه ات مي گذارم تا با تو ابديتي بسازم.

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 15:13 توسط شباهنگ(گلاویژ) |


مرگ من سفري نيست ؛ هجرتي ست از سر ميني كه دوست نمي داشتم به خاطرِ نامردمانش. خود آيا از چه هنگام اين چنين آئين مردمي از دست بنهاده ايد؟ پر پرواز ندارم اما دلي دارم و حسرت درنا ها. و به هنگامي كه مرغان مهاجر در درياچه ي ماهتاب پارو مي كشند؛ خوشا رها كردن و رفتن! خوابي ديگر به مردابي ديگر! خوشا ماندابي ديگر به ساحلي ديگر؛به دريايي ديگر! خوشا پر كشيدن ؛خوشا رهايي؛ خوشا اگر نه رها زيستن مردن به رهائي! آه ؛اين پرنده در اين قفسِ تنگ نمي خواند. بندم خود اگر چه بر پاي نيست سوز سرود اسيران با من است؛ و اميدي خود به رهائيم ار نيست دستي هست كه اشك از چشمانم مي سترد؛ و نويدي اگر نيست؛تسلائي هست. چرا كه مرا ميراثِ محنت روزگاران تنها تسلاي عشقي ست كه شاهين ترازو را به جانب كفه ي فردا خم مي كند.

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 16:5 توسط شباهنگ(گلاویژ) |


اين روز ها و به ويژه اين شب ها كه هم بيشتر با خودمم و هم بهتر و مأنوس تر نه تنها با فهم ؛ كه با همه ي روح و اعصابم حس مي كنم كه :

 قلبم تا حلقومم بالا آمده است.

خفقان !

خفقان !

 چه دشوار شده است دم زدن !

در اينجا كه هر درختي مرا قامت تفنگي است و…«صداي هر گامي غم !غم»… نمي توانم سكوت را تحمل كنم . نمي توانم چيزي بگويم .

ولي ساكت خواهم ماند . ..

من اكنون احساس كسي را دارم كه درد جان سپردن را تحمل ميكندو مي دراند كه از آن پس ؛ آرامش است و نجات و؛ خسته از رنج زندگي كه «جز احتضاري كه يك عمر به طول مي انجامد هيچ نيست »؛ سر به زانوي معشوق خويش خواهد نهاد و؛

سيراب و سر شار در زير دست هاي او كه دو مسيح خاموشند ؛ نوازش خواهند شد.

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 17:29 توسط شباهنگ(گلاویژ) |


من فکر میکنم روح تو آن اندازه بزرگ و بلند هست که وحشت این تردید را بتوانداحساس کند.چه هراسی با لا تر از اینکه کسی خود را در درون خویش گم کرده باشد؟

چه پریشانی ای بیشتر از اینکه کسی بیگانه هایی را درون خویش چه میگویم ؟ در خود خویش به چشم ببیند که چنان با خود خویش در هم آمیخته اند و خود را همانند او نموده اند که امنون من نمیدانم خود در آن میانه کدامم؟چه وحشتناک!

بی تابی های من تناقض های من بی نظمی های من همه زاده ی این پریشانی است. این حیرتی که امیدوارم تو و هیچ یک از آنان که دوستشان میدارم بدان دچار نگردند.

تو میدانی که من از میان همه ی نعمت های این جهان آنچه را برگزیده ام و دوست دارم تنهایی است:

این نگهبان سکوت

شمع جمعیت تنهایی

راهب معبد خاموشی ها

حاجب درگه نومیدی

سالک راه فراموشی

چشم به راه پیامی پیکی

گرمی بازوی مهری نیست

خفته در سردی آ غوش پر آ رامش یإس

که نه بیدار شود از نفس گرم امید

یر نهاده است به بالین شبی

که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر

ای پرستو برکرد

((ای پرستو که پیام آور فروردینی))

بگریز از من از من بگریز

باغ پژمرده ی پامال زمستان ها

چشم به راه بهاری نیست

گرد آشوبگر خلوت این صحرا 

گرد بادیست سیه گرد سواری نیست.....

یادت هست از این شعر؟هنوز هم همانم همان نگهبان و همان شمع همان راهب و حاجب و سالک که بودم

پیغمبر میگفت:من از دنیای شما عطر را و زن را و نماز را دوست میدارم اما من تنها تنهایی را برگریده ام که اگر این صومعه ی پاک و پناهگاه مإنوس نبود مرا این دنیا که در و دیوار و همه ی ساکن با من بیگانه اند دشمن اند می کشت تعجب میکردی که آدمی چون من چگونه با این گرمی و گستاخی با مردم در میآمیزد به میان خمع میرود در همه غرق میشود هر کسی را تحمل میکند این همه آدم ها ی جورواجور هر کدام خود را با او جور می یابند!میدانی با چه پشتگرمی تا قلب این دریای جمعیت میرفتم و در دیگران غرق می شدم؟هر کسی و هر چیزی را تحمل می کردم؟من در پشت سر برج و بارویی استوار و نفوذ نا پذیر تنهایی را داشتم که هر گاه دیکران برایم تحمل نا پذیر می شدند و هر گاه زندگی می خواست گریبانم را به چنگ آورد به درون این معبد پناه میبردم و در ها را می بستم راحت!

ماه اگر حلقه به در میکوفت جوابش می کردم.هنوز هم همچنانم اما حادثه ی دیگری پیش آمده است که خوشبختی مرا و تنها هنر و قدرت و ثروت مرا به باد داده است آن خانه ی امن و آن برج و آن برج و باروی استوار چنان در هم ریخته است که نمیدانی.

اکنون تنهایی نیز از من گرفته شده است. بی سر و سامانم آواره ....

حالا امیدوارم یه کم منو درک کنید لطفا" با نظراتون منو هدایت کنید.

ممنون. 

 

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 18:11 توسط شباهنگ(گلاویژ) |


زخمه ی یادت اینبار سنگین تر از همیشه بر تار دلم فرود آمد

بند بند وجودم از هم گسیخت دردی عمیق زخمی همیشگی را احساس کردم

بی اخیتار گریستم

در آسمان ها سرااغت را گرفتم تا نیمه ی صبح چشمانم به آسمان خشکیدتا که دنباله داری شهابی .... ردی خبری از تو ....

باز غرق در بی خبری از تو در نیمه ی صبح خوابم برد

در خیالم از این خاک دامن گیر برخاستم

دست هایم که مدتها به نشانه ی نیازی همیشگی به بالا بودند ناگاه نوازشی را حس کردند

نیرویی مرا به راهی که نمیدانم کجا بود هدایت کرد

بی اختیار دنبالش کردم

باز همان احساس پاک ........ که همیشه تابعش بودم مرا می خواند... بیا ...بیا ...

بی شک گم گشته ات را خواهی یافت

چشمانم را که باز کردم به عالم پرشکوه افلاک رسیده بودم

غرق در نور پیچیده و عظیم همه رنگ همه نقش همه..........

خدای من آنجا بود در میان این همه رنگ و در پیچ و خم کهکشانها

اینبار بی اختیار تر از قبل گریستم چون دیگر من نبودم

خودم را احساس نمی کردم  سبک تر از پر کاهی معلق 

با تمام وجود احساسش کردم

آری او خدای من بودکه مرا می خواند.....

کاش برای همیشه آنجا می ماندم

کاش این تنها یک خیال نبود

کاش از این خواب که بسی بر تر از هشیاریست هیچ گاه بیدار نمی شدم.

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 18:53 توسط شباهنگ(گلاویژ) |


  تعبیرعاشقانه این شعر بهانه است

این شعر بهانه است

شعر بهانه است    

روی عرق پیشانی ام

کشتی بی بادبان کولی ها

عبور می کند

بالنگری افتاده

که خاطرات مرا خراش داده است.

«سلام!»ناخدای نسترن های وحشی

بگذار

عقربه ی قطب نمای تو هرگز نایستد!

عبور کن

برمداری اتفاقی

با جزیره های نامعلوم وعشق های بیشمار

قلعه پریان را هم ببخش

به میراث بران سالیان دلشوره

ناخدای عقربه های بی سمت!

سایه کشیده ی کولی ها

پشت افق های نامکشوف پیشانی ام

گم نمی شود

اینجا

چراغی برای همیشه روشن است!

                                                                                                         شهرام وردک

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 18:43 توسط شباهنگ(گلاویژ) |


همه هر روز به هم می گویند :

((زندگی بیهوده است

در جهانی که به ناپاکی خود خوکرده است

در جهانی که به نیرنگ وفریب آلوده است

زندگی

هوسی بیهوده است

بین آدمهایی غرق در سیل تباهی

در زمینی که برد ره به سیاهی

دلمان فرسوده است))

همه هر روزشکایت دارند

که چرا چشم خدا آسوده است؟

که چرا داد بشر رانستاند از...

راستی ازکه؟؟

همه خود رامعصو وزمین راعاصی

همه خودرا چشمه وزمان را گل ولای

همه خودراچون صبح وجهان راشب تار

همه خورا چون گل دیگران را چون خار

همه خورا بری از عیب وگناه انگارند

همه از قله پاکی

 همه از  روزن ماه

 همه از بالاها

به زمین می نگرند

زمین را همچون زورقی می بینند

غرق در تاریکی.

          ‌‌***

من ولی این پایین

خاطرم آسوده است

گرچه در هستی ناپاک گرفتارم سخت

رو به بالاست مراهمچودرخت

ماه ومهرند مرانورسان

گرچه خود تارکیم

گرچه بسیار به چنگال گنه نزدیکم

 شوق پروازم هست.

راستی اگر این ظلمت دلگیر نبود

دگر آن ماه چنین زیبا بود؟!

راست گفتید جهان آلوده است

لیک ای نیک دلان

اینچنین بوده جهان تا بوده است

کاش باشیم همانسان که خدا فرموده است.

                                                                                             محمد رضا رفیعی

 

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 13:22 توسط شباهنگ(گلاویژ) |


بی آرزو چه میکنی ای دوست ؟

به ملال در خود به ملال با یکی مرده سخن میگویم.

شب خامش استاده هوا و از آخرین هیاهوی پرندگان کوچ دیر گاه ها میگذرد

اشک بی بهانه ام آیا تلخه ی این تالاب نیست؟

از اینگونه بی اشک به چه میگریی؟

مگر آن زمستان خاموش خشک در من است؟

به هر اندازه که بیگانه وار بر شانه برت سر نهم

سنگباری آشنا

سنگباری آشناست غم.

                                                                                                         احمد شاملو

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 19:1 توسط شباهنگ(گلاویژ) |


سکوت همه چیز من بود

آری همه چیز!

سکوت نهایت رسیدن است و اوج درک ما از یک معنا

آنگاه که در برابر شکوهش قادر به گفتن الفاظ نیستیم و به خود اجازه ی قضاوت نمیدهیم

در حالی که به غایت درک رسیده ایم و این یعنی همه چیز....

ـ سکوت یادواره ای از گذشتگه های دور است

گذشته های نزدیک

ـ حال برای آیندگان

در سکوتمان چه به یادگار می گذریم؟

معجونی از درد ها که برای رسیدن به انسانیت تحمل کرده ایم

یا شالوده ای از اعمالی که برای زیر پا گزاشتن این مقام.....

وتو

ای دوست

سکوتت را می خوانم!

ـ در چشمانت....

گمان مبر که پنهان کرده ای آنچه درون توست

تو را از اولین نگاهت شناخته ام

تو را در سکوتت

تو را در فراسوی مرز های بودنت                        در قطرات اشکت

و در نفس نفس شعر هایت بار ها و بار ها شناخته ام

سکوت تو پر از زمزمه ها و تردید ها بود و نبود ها شاید ها واگر ها......وخواهش هاست

آری

دیر گاهیست که می شناسمت!

و سکوت  کرده ام

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 17:51 توسط شباهنگ(گلاویژ) |