تبليغاتX
شباهنگ(گلاویژ)

شباهنگ(گلاویژ)
در دور دست های پوشیده از برف روزی گل های شقایق خواهند روئید....

از اينجا آغاز مي شوم

از ابتداي همين شعر

از كنار همين رد پاهايي كه برنگشته اند

مگر چقدر مي شود ساعت را براي نيامدن ((كسي )) عقب كشيد

از آنچه تو نمي داني

لحظه اي دلم را خالي كرده ام

 مثل انار

 مثل اتفاق ساده ي ابر

در جايي ، دورتر از خودم

شايد به عقربه ها اعتماد كنم

تا مرا مرور كنند و خودم را بتكانم

 تا آن اتفاق ساده

 از جيب هايم سر بخورد.

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 10:19 توسط شباهنگ(گلاویژ) |


بر این تصمیم استوارم

که بلیط را پاره کنم

قطار بان را بگویم بی خیال این مسافر جا مانده

سوتش را بدمد

و بگذارد من وتو

غژ غژ چرخ و ریل را 

 به تبسمی گوش کنیم

آن هنگام که بادی ترد لای موهای تو می شکند

و...

بگذار تمام دنیا با این قطار بروند

همچون کشتی نوح

دنیا آنجاست که تو باشی.

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 18:30 توسط شباهنگ(گلاویژ) |


مهرواره ي من!

من پر شكوه ترين سروده هاي عالم را در ستايش تو

–اي دختر آفتاب-

خواهم سرود

 من پر شكوه ترين ترانه هاي عاشقي را كه برخوردارترين معشوقان جهان ازآن نصيبي نبرده اند؛

 برايت خواهم ساخت.

 ومن در آستان محرابِ تو

 –اي قدسي محرابِ معبد مهر-

چنانت ؛به درد و اشك و دعا خواهم گفت كه خدايان همه ي عصرهااز پرستندگان پارساي خويش ؛

از همه ي زاهدان شب زنده دار خويش و همه ي عارفان مشتاق و عاشقان گداخته ي خويش كه در همه ي امت ها دعايشان گفته اند و به گرمترين اورادشان عبادت كرده اند سر گردند.

 من از اين اقليم دردمند كه به يك قطره اشك گرم مي ماند –و همه جا خوبترين گلهاي معطر شعر را از باغ هاي عشق و صحراهاي اساطير خواهم چيد و دسته گلي خواهم بست و در يك بامداد اسفندي ؛

به ياد نخستين پرستوي بهاري كه بر يك عمر زمستاني پر گشود ارمغانت خواهم آورد اي ((همسفر )) مجذوب؛ثابت قدم؛شايسته بر خطر ها همه چيره دل آگاه و خوب دل!

چون شير بي باك از زوزه ها چون باد رها از هر دام چون نيلوفر بي آلايش آب كه چونان شير ؛با فك نيرومند شاه جانوران؛ كه فاتحانه مي رود رخت و تخت خويش به دور افكندي

آزاد از رنگ؛پندار؛و دشمني بند ها گسسته به هنگام زوال زندگي بي هراس ؛ مشتاق به عزم پايان دادن به عطش شنوا ؛بيدار ؛بي ترديد بسيار كوش پر يقين بامن كه تنها سفر ميكردم همسفر شدي!

(دکتر علی شریعتی)

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 17:58 توسط شباهنگ(گلاویژ) |


اسرار ازل را نه تو داني و نه من

اين حل معما نه تو خواني و نه من هست

از پس پرده گفت وگوي من و تو

چون پرده بر افتد نه تو ماني و نه من!

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 15:25 توسط شباهنگ(گلاویژ) |


دگر در اين زمانه درد

درد دست و پا و قلب و سينه و شكم كه نيست

  درد فقر و درد عشق هم كه نيست

درد هاي تازه اي ست:

- درد سالها شبانه روز بردن هزار رنجِ ثمر

 - دردِ دستهاي پينه بسته ي پدر (كه هيچكس نديدشان)

-درد قرن هاي قرن انزوا و غربت ستم كشي و بردگي غير آشكارِخواهرم (كه هيچكس ..)

- درد قرن هاي قرن با سلاح كينه كشتن برادرم

 - درد ماه و سال و قرن و هفته - درد فكر ؛ درد ذهن ؛ درد روح؛ درد درك - درد كج سليقگي

 - درد نان و نرخ روز

 - درد سمت باد -

 درد بي نتيجه ماندنِ حضور ها ؛ قيامها ؛ عبور ها

- درد شرك -

درد شك - درد انفصال از بقيه

- درد فارغي ز درد -

چقدر خسته ام چقدر!

 مرا به مرگ نويد دهيد كه هيچ چيز غير از آن به من قرار و راحتي نمي دهد

نگار من زِ من سؤال كن

 - فقط سريعتر كه قصد كوچ كرده ام

 – تمام سير رنج را زِ من سوال كن مني كه ده هزار بار تهمت و فريب و تازيانه خورده ام زمن سؤال كن …ولي نه! نپرس از كدام درد از كجا برايت بگويم؟

 نپرس فقط مرا حلال كن.

 مسافرم من !

 مرا حلال كن.

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 8:50 توسط شباهنگ(گلاویژ) |


اي دنياي نا شناخته اي كه به تازگي به تو رسيده ام ؛تو را پيش از اين نديده بودم ؛پيش از اين دور از تو در

اقليم ديگري مي زيسته ام؛ من از جاي ديگري آمده ام اما با كوه و دشت تو ؛ با رودها و در ياچه هاو مزارع

سرسبز و باغها ي خرم و پرندگان رنگين وزيباي تو ؛ با آسمان و ماه و خورشيد و ستارگان تو آشنايم ؛آنها

نيز با دل من آشنايند؛ من همه ي عمر به دنبال تو ميگشتم….... نميداني چه نيازي به گم شدن دارم ؛به

نيست شدن دارم؛دوست دارم در پيچ و خم دشتهاي نا پيداي تو گم شوم ؛در عمق درياهاي اسرار آميز تو

غرق شوم؛در قلب صحراهاي خيال انگيز تو محو شوم؛ دردهاي كهنم را در زيرآسمان تو به فرياد سر

دهم؛از درونم بيرون ريزم؛عقده هاي بيرحم گريه كه حلقومم در چنگال هايشان اسير است و به خفقانم در

آورده است در دامان نوازشهاي عزيز تو بگشايم؛اشك هاي بي تابم را كه عمري در پس پرده ي سياه غرور

زنداني بودند در كف دست هاي خوب تو رها سازم…. اي كه هواي من شده اي دم زدن در تو حيات من است

؛ اي كه در گذر گاه عمر تو را يافته ام تومرا مي سازي و من تو را مي سازم ؛ تو مرا مي سرايي ومن تو

را مي سرايم ؛تو مرا مي نگاري و من تورا… اما افسوس ؛ افسوس كه تو در زمين نيستي ؛ تو بر روي

زمين نيستي ؛ زمني از آن ما نيست ؛زمين از آنِ ديگران است ؛ بر روي اين خاك هر دو غريبيم هر دو بي

كسيم؛هر دو اسيريم؛ زمين را براي زندگي ساخته اند و ما نه براي زندگي آمده ايم ؛زندگي را براي سعادت

ساخته اند وما نه در جستجوي سعادتيم؛ اي كه تو را در گذر عمر ها و نسل ها يافته ام ؛من نيز هرلحظه

پيوندم را با زمين مي گسلم ؛ با آسمان آشنا شو ؛ با ستارگان انس بگير؛ با ماه رفيق شو ؛ با آسمان شب ها

خو بگير آنجا وطن ماست؛ سرزمين آزادي ما است؛ ميعاگاه آزاد ما …؛من در هر ستاره در جلوه ي هر

مهتاب ؛ در عمق تيره ي هر شب ؛ در هر طلوع در هر غروب ؛ چشم به راه آمدن توام؛بيا؛هر شب بيا ؛ از

ستارگان نشان مرابپرس ؛ از مهتاب سراغ مرا بگير ؛از سكوت كهكشانها زمزمه ي مهر جوي مرا با خود

بشنو! از پهنه ي ابديت آنچه را با هم ساخته ايم؛در هم نهفته ايم؛با هم داريم؛آنچه ما را ساخته است؛ آنكه ما

را آفريده است ؛آنكه ما را به هم آشنا كرده است ….؛آنكه دو نيمه را يك سيب كرده است درياب! بيا؛ هر شب

بيا؛در خلوت هر مهتاب تنهايم؛ در سايه ي هر شب ؛چشم به راهت گشوده ام ؛در پس هر ستاره پنهانم؛در

پس پرده ي هر ابر در كمينم؛بر سر راه كهكشانها ايستاده ام ؛بر ساحل هر افق منتظرم ؛بيا؛خورشيد كه رفت

؛بيا ؛شب را تنها نمان؛تاريكي را بي من نمان؛...پرنده ي معصوم و كوچك من !آفتاب كه رفت پرواز كن؛ از

روي خاك برخيز ؛ اين خرابه ي غم زده را ترك كن؛ بس است ميدانم كه ديگر طاقتت طاق است ؛ مي دانم كه

ديگر به جان آمده اي ؛ مي دانم كه زمين بر دوش هاي شكننده و نازكت سنگيني مي كند ؛ مي دانم كه اين

كوه هاي بلند سنگين بر سينه ي لطيف و مجروحت افتاده اند و راه نفس را بر تو سد كرده اند ؛ ميدانم كه در

زير سقف كوتاه اين آسمان رنجوري ؛بر روي اين توده ي خاك افسرده اي ؛ در سايه پژمرده اي؛ در كوير

خشك و تافته ي اين ملك خشك مي شوي ؛در زير گام هاي لزج و گل آلود نگاه هاي پلشت نا بينا يان چهار پا

ي راست بالاي پهن ناخن ساقه ي نازك اندام ات ميشكند؛ در ترشح كثيف فهم هاي كرم مانند؛ مهتاب پاك

دامنت مي آلايد؛در گند زار زندگي گنديده ي آدميان عطر ياس آرزو هاي معطرت مي ميرد؛ در سيلي ديوانه

وار هر ديداري ؛شكوفه هاي سفيد تمنايت ميريزد؛در گذر گاه وزش گردبادهاي زشت و نا هنجار هر بيهوده

اي جوانه هاي بي تاب شكفتن اميدت كبود مي شود؛ مي خشكد؛ به خاك مي افتد گل من پر پر نشوي كه بلبلي

در باز شدن غنچه لبخند تو زبان به سرود باز كرده است. شمع من خاموش نگردي كه چشمي در پرتو پيوند

تو به ديدن آمده است؛ساقه ي گلبن بهار من نشكني كه دلي در رويش اميدوار تو دل بسته است؛آفتاب من

غروب نكني كه شاخه ي آفتا بگرداني به جستجوي تو سر بر نداشته است. دامن من تو را بر نچينند كه

حلقومي عقده دار است ؛ صومعه ي من!فرو نريزي كه دلي نياز مند نيايش است؛ چشمه ي من نخشكي كه

جگري در عطش كوير تو سوخته است ؛ بالين من تو را برنگيرند كه سري بيمار است ؛بستر من تو را بر

نچينند كه تني تب دار است ؛ كاشانه ي من ويران نگردي كه آواره اي بي پناه مانده است ؛ باز يافته ي من گم

نشوي كه بهشت باز يافته ي روحي هستي كه در دوزخ نشيمن دارد… اي كه تو آن ديگر من ديگرمي؛اي تو

كه آن توي ديگرتم؛اي هموطن من ؛ همشهري من ؛ هم كوچه ي من ؛ هم خانه ي من !!! آشناي من ؛

خويشاوند من !مگر نه توخود را مسافر مي يابي ؟ مگر نه كه ميداني سفري هستي ؟مگر نه اينست كه

سفري در پيش داري ؟اي همسفر من !اي همسفر من ! برخيز زاد سفر برگير و قدم در راه نه كه من در پايان

بي صبرانه چشم به راه رسيدن توام تا از آنجا تو را ببرم؛از اين كشور غيب به سرزمين مان باز گرديم؛به

آشيانمان در آييم؛خيانت شيطان و خطاي مادر مان و فريب پدر را به گريه هاي شبانه ؛ به قدرت ايمان؛به

اعجاز خطا پوش عشق؛به اخلاص از ياد خداوند خدا بشوييم؛دست در دست هم بر رهگذر صبح بايستيم؛راه

بر خورشيد ببنديم.اين گردونه ي بسته ي مكرر زمان را پاره كنيم؛ از اين مدار بي حاصل و اختناق آور

بگريزيم و از جبر اين تبعيد گاه شوم به ((شهر خدا ))؛ به ((ا‘تيو پا))؛ به ((بهشت برين)) و به خانه ي

خويش بر گرديم . ((رجعت))شور انگيز ترين آرزوهاي دل هاي خو نا كرده به تبعيدگاه است.

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 10:48 توسط شباهنگ(گلاویژ) |