حكايت منيد تن به دلشوره ي آبها ساييده ايد كه اينگونه بوي شوربختي مي دهيد شما و اي بادها باد هاي پريشان حكايت منيد
زمين دهان گشاده به نفرين گودالي كه به دروازه هاي دوزخ ختم مي شود نه آبستن بذري ؛ نه سرشار رايحه اي زمين چه دارد جز غبار كه بر پيراهنتان بيفزايد كه نفسهايتان را از بوي باروت از بوي نفرت سنگين كند حكايت منيد
و هنوز از من نگفته ايد هنوز نمي دانيد آواره ترم از شما آنچنان كه تمام بودنم را در مسير ديوانه ترين رود هاي جهان خيمه زده ام از كنارم گذشته ايد بي آنكه تشنگي هايم را به دريا برده باشيد نامم را در عاشقانه ترين نامه هاي جهان جا گذاشته ايد و از من نگفته ايد از من نگفته ايد حال آنكه مرا مي وزيد حكايت منيد دل خون و منتشر … |
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 13:34 توسط شباهنگ(گلاویژ)
|
|
|
|
دیشب... طوفان یادت چه بی رحمانه ریشه هایم را لرزاند ... دیشب من به پریشانی بادهای بی مسیر اسفند ی .... و ناله هایم به درد ناکی صاعقه هایش بود ..... تا که عطر یادت نرم تر از قدم های بارانش لحظه هایم را نوازش کرد وباز بی صدا تر از همیشه اشک ها برایم لالایی نَفَست را مرور کردند و سیاهی شب آرامش نگاهت را برایم باز آفرید... (دیشب ـ ۲/۹/۸۶) |
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 10:35 توسط شباهنگ(گلاویژ)
|
|
|
|
