سبکتر از یک یاد...
در دل من هميشه از حرف ها و درد هاي ديگري لبريز است ، جايي براي آنچه چشم
ها مي گويند نبود ، اما من همواره مي دانستم كه مثنوي ها سخن، در پس پرده
ي اين سكوتي كه ميان ما افكنده است، چشم انتظار آنند كه من يا او لبي به
گفتن بگشاييم ولي اين (( الفاظ بي تاب)) را، در آن باغ، همچنان چشم انتظار
گذاشتيم و ازهم گذشتيم. و او كه در درون من نه سنگيني هيچ رنگي را داشت و نه هيچ لفظي را، او كه، در حضور خويش ، برايم سبكي تصويري را داشت و بي وزني شبحي و سايه ي خيالي
را ، اكنون در غيبت خويش كه سبكتر از يك ((ياد)) نرم تر و رام تر از يك
((خاطره ي نازنين و خوش )) شده بود و تا هر كجا كه مي خواستم ، بال در بال
او ، تا هر كجا كه مي خواستم ، دست در دست او مي پريدم و مي رفتم و مي
گشتم و (( بودم)).
با او… بي آنكه به حضور او نيازمند باشم ، زندگي اي در اوج آسمان ها داشتم
و چه زندگي سيراب و سرشاري است كه آدمي در كنار معشوقي دلخواه زندگي كند ،
بي آنكه رنج تحمل كسي را داشته باشد. وصالي در تنهايي مطلق خويش ، با
عزيزي كه هست و… نيست. سالها اينچنين گذشت ، بي او ، با او گذراندم و چه
شكر ها و شادي ها كه : چه خوب ! چه خوب كه حرف هايي اين چنين را ، در آن
ايام باغ ، به ابتذال گفتن نيالوديم و سكوت ما ، مي گفت كه ما هر دو عظمت
و تعالي و حساسيت و لطافت اين حرف ها را كه در الفاظ مي پژمرد و قداست
اهورائيش در گفتن مي آلايد خوب احساس مي كرديم …….(ادامه دارد…) |
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 10:29 توسط شباهنگ(گلاویژ)
|
|
|
