دلتنگی در آرزوي پنجره اي بوديم تا از آن به زلال شفاف آسمان لبخند بزنيم و به انتظار طوفان كه شايد رسوب خاطره هاي سكوت را از خيال نفسهاي سردمان بزدايد فضا سراسر التماسِ سكوت بود و آرزو آرزوي يك برگ سبز كه خواهرم بر كوبلن هميشگي اش مي دوخت خواستم سخني باشم همه فرياد... خودم را به آواي رفتن رود و باد سپردم گذشتيم و ستيغ هيچ موجي؛ خيز هم برنداشت گذشتيم شايد اين بار بادبادك همسايه پرواز را براي قفس معنا كند كه يك نفر پرسيد امروز سنگ نسيب كدام پرنده خواهد شد؟ - حدس زديم آواره ايم ـ خواستيم تكرار دلتنگيمان را به كبوتران خسته ي راه آفتاب بسپاريم كه يك روز آن ناهيد گمشده انتهاي آسمان را به قافله ي پاييز نشان داد و خورشيد اين بار مردنش را با طرح دلتنگ غروب بر حوض خانه هامان جشن گرفت گفتيم بر شاخسار كهنسال دلتنگي خويش بنشينيم و رؤياهامان را به بال قاصدكهاي بي بازگشت بسپاريم.... |
لینک ثابت نوشته شده در ساعت 10:29 توسط شباهنگ(گلاویژ)
|
|
|
|

