تبليغاتX
شباهنگ(گلاویژ)

شباهنگ(گلاویژ)
در دور دست های پوشیده از برف روزی گل های شقایق خواهند روئید....

دلتنگی

 

در آرزوي پنجره اي بوديم تا از آن

 

 به زلال شفاف آسمان لبخند بزنيم

 

و به انتظار طوفان كه شايد

 

رسوب خاطره هاي سكوت را

 

از خيال نفسهاي سردمان بزدايد

 

فضا سراسر التماسِ سكوت بود

 

و آرزو

آرزوي يك برگ سبز

 

كه خواهرم بر كوبلن هميشگي اش مي دوخت

 

خواستم سخني باشم

      همه فرياد...

 

خودم را به آواي رفتن رود و باد سپردم

 

گذشتيم و ستيغ هيچ موجي؛ خيز هم برنداشت

 

گذشتيم شايد اين بار

 

بادبادك همسايه پرواز را براي قفس معنا كند

كه يك نفر پرسيد

امروز سنگ نسيب كدام پرنده خواهد شد؟

 

-         حدس زديم آواره ايم ـ

 

خواستيم تكرار دلتنگيمان را

به كبوتران خسته ي راه آفتاب بسپاريم

 

كه يك روز

 

آن ناهيد گمشده

 

انتهاي آسمان را به قافله ي پاييز نشان داد

و خورشيد اين بار مردنش را

با طرح دلتنگ غروب

بر حوض خانه هامان جشن گرفت

 

گفتيم بر شاخسار كهنسال دلتنگي خويش بنشينيم

و رؤياهامان را به بال قاصدكهاي بي بازگشت

بسپاريم....

 

لینک ثابت نوشته شده در ساعت 10:29 توسط شباهنگ(گلاویژ) |